آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

آخرین محرم شیرخوارگی من....

السلام علیک یا اباعبدالله و این هم آخرین محرم ،آخرین تاسوعا و عاشورایی که من شیرخواره بودم ما یعنی بنده و مامان زهره و بابا مجید روز ٨ و ٩(تاسوعا) رفتیم خونه عمه فتانه که شب از اونجا بریم دسته عزاداری. بعد از خواب بعدازظهر ما میرفتیم و پس از بازیهای بس فراوان با عرشیا (پسر عمه فتانه) و آرین (پسر عمه  رویا) و خوردن شام که همه غذاهای نذری بود که عمو حسن و نیما  و عمه رویا آورده بودند ،میرفتیم بیرون از خونه . دست عمه فتانه جون واقعا درد نکنه. ضمنا مامان بزرگ رو هم که سر کوچه شون میدیدیم و باهم دسته ها رو تماشا میکردیم. اما بابابزرگ چون مریضه نمیتونست بیاد ما خیلی برای مامان بزرگ دعا کردیم . مخص...
17 آذر 1391

تولد دایی محمد جون

وبالاخره این هم تولد دایی محمد جون به افتخار ٢٢ سالگیش بزن دست قشنگه رو   البته یه کوچولو با تاخیر برگزار شد آخه میخواستیم روز چجمعه که همه off ببخشید پارسی رو پاس بداریم تعطیل هستند برگزار بشه بابامجید پیش بابابزرگ بود که تازه از بیمارستان مرخص شده بود . دایی محمد دنبال من و مامان زهره اومد و ما 3 تایی عصر رفتیم خرید کیک و نونو باگت چه باروونی هم اومد. مامان بدری جون چه غذایی پخته بود .واقعا جاتون خالی. البته بابا مجید هم شب به ماپیوست. راستی خاله نادره اینا (خاله مامان زهره) هم بودند   ...
17 آذر 1391

من رفتم ایستگاه واقعی واقعی آتشنشانی

هفت هفت یک هزار و سیصد و نود ویک : من ،مامان زهره و بابا مجید ٣ تایی رفتیم پارک لاله که بعد از نمایشگاه و پارک  رفتیم تو خود خود ایستگاه آتشنشانی کنار پارک!! تصورش رو بکنید ایستگاه واقعی واقعی و ماشین ها ی واقعی واقعی و آقای آتشنشان. آقای آتش نشان به بنده گل داد،آخه میدونید اون روز چه روزی بود؟؟ روز آتشنشانی:     ...
17 آذر 1391

موهای من رو ندیدید؟؟؟؟!!!!

و اما موهای بنده که تا یه مدتی باهاشون خدا حافظی کردم : روز ١ شنبه ١٩ شهریور ماه ٩١ بابابزرگ و به همت مامان بدری جون موهای من با ماشین و بعدش به کمک تیغ از ته زده شده و من شدم آرتین بی مو به افتخارم بیا اون دست قشنگه رو ...
5 آذر 1391
1